الناالنا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره
لیانالیانا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

گل اندام بانو

دو سال و پنج ماه گذشت...

النای خوشکلم...نازنین من...دیگه واقعا بزرگ شدی شیرینم...خودتم مرتب بزرگ شدنت رو یادآوری میکنی... مرتب میگی من وقتی کوچولو بودم میگفتم : توتَر... ولی الان میگم کوثر...و .... چند تا از کلمه هایی که قبلا که کوچولو بودی میگفتی یادم اومد و برات مینویسم: اومدی : اُهُندی        سیب زمینی : دِن دِن دی      پروانه : پَندِره       می پوشی : می توشی   الان خیلی خوب و واضح و شیوا صحبت میکنی..البته خیلی هم سوال می پرسی...این چیه؟...چی شده؟...کی بوده؟...چی گفته؟... و انواع و اقسام سوالات موجود...  اونروز داشتی چیپس میخوردی و بابایی رو ...
15 مهر 1394

ای بابااااا....ناقلا....چه خبررررر....

اینا جدیدا تکیه کلامهای النا شده و ما هم کلی ذوق میکنیم با شنیدنشون.... ای بابااااا... ناقلا.... و "چه خبر" که روزی چند بار و هر بار از چند نفر میپرسه...هی میره و میاد میگه : چه خبر!!! اینقدر موبایل تو دست همه دیدی که آخر بابایی رو مجبور کردی یکی از اون موبایل قدیمیهاشو واست راه بندازه و تو هم میشینی واسه خودت کلی با موبایلت حرف میزنی و میگی و میخندی...تازه سلفی هم از خودت میگیری واقعا که میگن دختر هووی مادره و تو اینو ثابت کردی آخه بابایی برای تولد مامانی یه تکپوش خریده بود و تو هم تا ازش یه تکپوش نگرفتی بیخیال نشدی و همون روز بابایی رو مجبور کردی برات تکپوش بخره واقعا دستش درد نکنه   &nbs...
28 شهريور 1394

شیطنت های بزرگونه ی تو...

النای عزیزم الان که حدود دوسال و سه ماه داری حسابی شیرین و خوشمزه شدی ... هم حرکات و رفتارات و هم حرف زدنت که دل همه رو بردی با شیرین زبونیات الان دیگه خیلی قشنگ و واضح حرف میزنی و جمله های بزرگ رو هم راحت میگی چند تا از کلمه هایی که تا قبل از دوسالگی میگفتی مثل : بستنی   : بَتی     **** قاشق : قاقا   ******اومدی : اُهُندی  ****سیب زمینی :دِن دِن دی پروانه : پَندِرِه******* اولین جمله طولانی هم که گفتی و ما خیلی تعجب کردیم موقع خوردن شام بود و تو غذایی که داشتیم رو دوست نداشتی و وقتی غذا رو جلوت گذاشتیم یه نگاه بهش انداختی و یکدفعه گفتی : من از اینا دوسی(دوست) ندارم نمیدونی ...
5 شهريور 1394

عکس آتلیه ای...

امسالم مثل سال قبل مامانی قصد داشت برای دومین سال تولدت تو رو ببره آتلیه و ازت عکس بگیره ولی تا چندماه بعد از تولد دوسالگیت فرصت نشد که بری آتلیه تا اینکه لازم شد مامانی برای گرفتن عکس اداری بره عکاسی و عکس بگیره...و همونجا بود که تو گیر دادی که منم میخام عکس بگیرم و مامانی هم که از خداش بود خودت داوطلب شی برای عکس گرفتن فوری لباساتو آماده کرد و چند تا عکس خوشکل آتلیه ای گرفتی                         اونجا هم آقای عکاس چندتا ژست بهت یاد داده بود و از اونروز به بعد ما هرجا میخواستیم ازت عکس بگیریم فورا همون ژستا رو میگرف...
1 شهريور 1394

مسافرت چندروزه تابستونی به یاسوج و سپیدان...

امسال تابستون مسافرت زیادی نتونستیم بریم ولی برای اینکه حال و هوایی عوض کرده باشیم تصمیم گرفتیم سفری کوتاه به یک جای خوش آب و هوا داشته باشیم و اون جای خوش آب و هوا هم شهری نبود جز یاسوج و سپیدان... تو و مامانی و بابایی ، مامانجی و باباجی و خاله فاطمه ، من و کوثر و عمو امیر.... سفر کوتاه ولی خوبی بود و حسابی بهمون خوش گذشت...                                                    &nbs...
22 مرداد 1394

از سری داستانهای ما و النا...

تلفن که زنگ میخوره فقط در صورتی میشه جواب داد که از فیلتر الناخانم رد بشه...اول باید احوالپرسیاشو بکنه بعد تلفن رو بده به ما...حتی موبایلامون هم از دست النا در امان نمی مونه....احوالپرسی هم در حد کمال...سلام،خوبی؟چه خبر؟ سلامتی و.....عسلکمون خیلی واضح و خوشکل صحبت میکنه و همه کلمات رو قشنگ ادا میکنه....                             هر کسی هم که زنگ میزنه و طبق معمول النا جواب میده،فورا میگه: الو سلام،بیا داخل اینجا بشین!! آخه فکر میکنه هر کی پشت تلفنه با یه چشم به هم زدن میتونه بیاد تو خونه... ...
2 تير 1394

شیطنت و چشم های قِردالی النا

      النا جدیدا حسابی شیطون شده و اگر ازش غافل شیم کارای خطرناکی میکنه و خیلی وقتا هم خرابکاری.... وقتایی که بی صدا میره تو اتاق و چند دقیقه پیداش نمیشه بدون شک داره یه کاری میکنه که نباید بکنه.. وقتی هم که میری سراغش و بالای سرش ظاهر میشیم با همچین صحنه ای مواجه میشیم.... چشمای قردالی و خنده ای شیطنت آمیز ناشی از اینکه خودش هم میدونه داره کار اشتباهی میکنه اما لازمه ی عالم بچگیه و کاریش نمیشه کرد...                                          ...
26 خرداد 1394